تبليغاتX
افق دور دست
بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 
نشنو از نی نی حصیری بی وفاستبشنو از دل  دل حریم کبریاستنی چو سوزد خاک وخاکستر شوددل چو سوزد خانه ی دلبر شود
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 

دل به چشمای تو بستم     تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد              با تموم تا رو پودم

هر کی اومد سر راهم     چشما مو بستم ندیدم

دست تو تو دست من بود        تو رو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن            عشق تو طنین من بود

بودن تا پیش چشمام         خواب و رویای شبم بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 


دوست دارم یه دنیا **   زنده ام فقط به خاطر تو **   و میمیرم برای عشق تو

پس همیشه با من باش چون من بی تو

 هیچم...................!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 

تنها تو می دانی دلم سرشار تنهایی ست

چشم های خسته ام غمبارو بارانی ست

تنها تو می دانی سکوتم پر زفریاد است

اندوهگین و خسته ام اما لبم شاد است

تنها تو می دانی چقدر غمگین و تنهایم

ماه و ستاره گشته است همدرد شبهایم

وقتی نباشی بی قرارو خسته می مانم


هر دل خوشی را بی تو از آینه می دانم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 
هم اتاقي
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی | 
 

  اشکهایم روی گونه هایم جاری میشود...

    نمیدانم از شوق شنیدن طنین صدایت است یا از موج زدن غم درآوایت...

    دوست دارم تو را

         که برایم رفیق راهی

  توراکه اینهمه پاکی

 و حتی نگاه گناه آلود زمانه

  نیالود تورا...

 

بیگا نگان

    هر چه میخواهند بپندارند...

   هرچه میخواهند بگویند...

  اما تو همچنان هستی و نور می بخشی...

     همانند آن ماه شب چهارده ...که سیاهی شب اورا تیره نکرد....

 

و اینک ای بهترینم...

   نه تنها خود روشنی بلکه روشنی هدیه میدهی....

  شنیدن خستگیهایت...

     حس کردن غمهایت...

         هیچ آرامم نمیگذارد....

 

 به خود میپیچم و از ناتوانی خود بیزارم...

 

       آنگاه است که اشک به سراغم می آید

   تا از درد تنفر از خود رهاییم بخشد...

اما نمیدانم ؟آیا میشود یا نه ...؟

       اشکهایم را با غمهایت همراه بدان...

          اگر چه نیستم اما تو را در خاطرم می پرورانم...

                                        

                                             ای عزیزترین...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ساقی |